ترجمه متن عربی یازدهم انسانی درس چهارم تا هفتم
درس چهارم:
تأثیر زبان فارسی بر زبان عربی
واژگان فارسی از دوران جاهلیت وارد زبان عربی شدند؛ به طوری که کلمات فارسی بسیاری به دلیل تجارت و ورود ایرانیان به عراق و یمن، به زبان عربی منتقل شد. این واژگان به برخی کالاهایی مربوط بود که نزد عربها وجود نداشت، مانند «مشک» و «دیباج» (پارچه ابریشمی). انتقال از فارسی به عربی پس از پیوستن ایران به دولت اسلامی شدت یافت.
در عصر عباسی نفوذ زبان فارسی افزایش یافت و «ابنمقفع» نقش بزرگی در این تأثیر داشت؛ او تعدادی از کتابهای فارسی را به عربی برگرداند، مانند «کلیله و دمنه». همچنین «فیروزآبادی» لغتنامه مشهوری به نام «القاموس» دارد که واژگان بسیاری را در زبان عربی در بر میگیرد.
دانشمندان زبان عربی و فارسی ابعاد این تأثیر را در مطالعاتشان روشن کردهاند؛ دکتر تونجی کتابی شامل کلمات فارسیِ عربیشده تألیف کرد و آن را «فرهنگ کلمات فارسیِ معرب در زبان عربی» نامید.
اما کلمات فارسی که وارد زبان عربی شدند، صداها و وزنهایشان تغییر کرد و عربها آنها را مطابق با زبان خودشان تلفظ کردند. آنها حروف فارسی را که در زبانشان وجود نداشت، به حروفی نزدیک به مخرج آنها تبدیل کردند؛ مانند:
پردیس ← فردوس | مهرگان ← مهرجان | چادرشب ← شرشف و غیره.
و از آنها کلمات دیگری مشتق کردند، مانند «یکنزون» (گنجینه میکنند) در آیه «...طلا و نقره را گنجینه میکنند...» که از کلمه «گنج» فارسی گرفته شده است.
ما باید بدانیم که تبادل واژگان میان زبانهای جهان امری طبیعی است که آنها را در شیوه بیان غنی میسازد و نمیتوانیم زبانی را بدون کلمات دخیل بیابیم. تأثیر زبان فارسی بر زبان عربی پیش از اسلام بیشتر از تأثیر آن پس از اسلام بود، اما پس از ظهور اسلام، واژگان عربی در زبان فارسی به دلیل انتشار اسلام، فرهنگ اسلامی و استفاده از زبان عربی در علم، دین و جهات اداری، افزایش یافت.
درس پنجم:
[داستانهای راستی و درستی]
حکایت شده است که مردی بسیار گناهکار و پرعیب بود؛ او بر کارهای بدش پشیمان شد و تلاش کرد آنها را اصلاح کند اما نتوانست. پس نزد مردی دانشمند و نیکوکار رفت و از او پندی خواست که وی را از ارتکاب گناهان باز دارد. آن مرد او را به پایبندی به راستگویی سفارش کرد و از او بر این کار پیمان گرفت. پس از آن، هرگاه مرد میخواست گناهی مرتکب شود، به خاطر وفای به عهدش از آن خودداری میکرد تا به آن مرد دانشمند دروغ نگوید. با گذشت روزها، او به خاطر پایبندی به راستگویی از شر گناهان و عیبهایش رها شد.
و حکایت شده است که جوانی دروغگو بود؛ یک روز در دریا شنا میکرد و وانمود کرد که در حال غرق شدن است و یارانش را صدا زد: کمک، کمک! یارانش برای نجات او شتافتند و هنگامی که به او رسیدند، او به آنها خندید. این کار را سه بار تکرار کرد. در بار چهارم موج بلند شد و جوان نزدیک بود غرق شود؛ پس شروع کرد به صدا زدن یارانش، اما آنها گمان کردند که او دوباره دروغ میگوید و به او توجهی نکردند، تا اینکه یکی از مردم به سوی او شتافت و نجاتش داد. جوان به دوستانش گفت: نتیجه کارم را دیدم؛ دروغم نزدیک بود مرا به کشتن بدهد، پس بعد از امروز هرگز دروغ نخواهم گفت. و آن جوان دیگر هرگز به دروغگویی بازنگشت.
خداوند متعال فرمود: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و با راستگویان باشید.»
راستگویی با خدا در اخلاصِ کارها برای او جلوهگر میشود و راستگویی با مردم آن است که به دیگران دروغ نگوییم. پیامبر (ص) فرمود: «خیانتی بزرگ است که به برادرت سخنی بگویی که او تو را در آن راستگو میپندارد، در حالی که تو به او دروغ میگویی.»
و امام علی (ع) فرمود: «هیچکس چیزی را [در دل] پنهان نکرد، مگر آنکه در لغزشهای زبانش و رنگ و رخسار چهرهاش آشکار شد.»
بنابراین دروغگو نمیتواند دروغش را پنهان کند یا آن را انکار نماید. چه زیباست سخن پیامبر (ص): «به بسیاریِ نماز و روزه و حج و کارهای نیک و شبزندهداریشان نگاه نکنید، بلکه به راستگویی در سخن و ادای امانت نگاه کنید.»
درس ششم:
به سه گروه رحم کنید
مسلمانان در جنگ «طی»، «سفانه» دختر «حاتم طایی» را اسیر کردند؛ همان کسی که در بخشندگی ضربالمثل است. هنگامی که او همراه با اسیران نزد رسول خدا (ص) رفت، به ایشان گفت: پدر من سرور قومش بود؛ اسیر را آزاد میکرد، حق همسایه را نگه میداشت، از خانواده و آبرو دفاع میکرد، اندوهِ غمزده را میزدود، به مستمند اطعام میکرد، سلام را رواج میداد، ناتوان را در سختیهای روزگار یاری میکرد و هیچکس برای نیازی نزد او نیامد که او را ناامید بازگرداند؛ من دختر حاتم طایی هستم.
پیامبر (ص) فرمود: «اینها به راستی صفات مؤمنان است. او را رها کنید، زیرا پدرش بزرگواریهای اخلاقی را دوست داشت و خدا بزرگواریهای اخلاقی را دوست دارد.» سپس فرمود: «به عزیزی که خوار گشته، و ثروتمندی که فقیر شده، و دانشمندی که میان نادانان ضایع شده است، رحم کنید.»
هنگامی که پیامبر (ص) او را آزاد کرد، نزد برادرش «عدی» برگشت که پس از وفات پدرش رئیس قوم بود. به او گفت: برادرم، من از این مرد ویژگیهایی دیدم که مرا به شگفت آورد؛ دیدم که فقیر را دوست دارد، اسیر را آزاد میکند، به خردسال رحم میکند، قدر بزرگسال را میشناسد و بخشندهتر و بزرگوارتر از او ندیدم. پس اگر پیامبر باشد، پیشیگیرندگان بر او برتری دارند و اگر پادشاه باشد، همواره در عزتِ پادشاهی او خواهی بود. پس عدی نزد رسول خدا (ص) آمد و اسلام آورد و سفانه نیز مسلمان شد. و تمام قبیله طی، پس از آنکه پیامبر دستور به آزادی اسیرانشان داد، مسلمان شدند.
(ترجمه بخش اشعار مولوی):
پیامبر گفت که رحم کنید بر جان کسی که ثروتمند بود و فقیر شد،
و آن کسی که عزیز بود و خوار گشت، یا برگزیده دانشمندی که میان [نادانان] قبیله مضر مانده است.
پیامبر گفت که به این سه گروه رحم کنید، حتی اگر [دلتان] از سنگ و کوه باشد:
آن کسی که بعد از ریاست، خوار شد؛ و آن توانگری که بیپول (بیدینار) گشت،
و آن سوم، دانشمندی که در جهان، میان ابلهان گرفتار گردد.
درس هفتم:
ناامید نشوید
هر کس چیزی بخواهد و تلاش کند، [آن را] مییابد.
هیچ مشکلی قادر به شکست دادن شخصی نیست که بر خدا توکل میکند و به خودش و تواناییهایش اعتماد دارد. بسیاری از موفقها شگفتیِ دیگران را برانگیختند، با اینکه معلول یا فقیر بودند یا در زندگیشان با مشکلات بسیاری روبرو میشدند؛ از جمله این افراد:
استاد مهدی آذر یزدی: او مشهورترین نویسنده داستانهای کودکان است. در بیست سالگی کارگری ساده بود، سپس کتابفروش شد و در زندگیاش [هرگز] به مدرسه نرفت.
هلن کلر: هنگامی که به سن نوزده ماهگی رسید، دچار تبی شد که او را به کودکی نابینا، ناشنوا و لال تبدیل کرد؛ پس والدینش او را به یک مؤسسه اجتماعی مخصوص معلولان فرستادند. معلمِ هلن توانست به او حروف الفبا و سخن گفتن را از طریق لمس کردن و بوییدن بیاموزد. هنگامی که به بیست سالگی رسید در جهان مشهور شد و تعدادی مدارک دانشگاهی کسب کرد. سرانجام توانست به کشورهای مختلف سفر کند، سخنرانیهای متعددی تألیف کرد و اعجوبه زمان خود شد. هلن هشت کتاب تألیف کرد که به پنجاه زبان ترجمه شده است.
مهتاب نبوی: دختری که بدون دو دست به دنیا آمد و با این وجود، او مینویسد، نقاشی میکند، شنا میکند، کمربند مشکی تکواندو گرفته و کتابی تألیف کرده است.
کریستی براون: در خانوادهای فقیر به دنیا آمد و دچار فلج مغزی بود و قادر به راه رفتن و سخن گفتن نبود؛ پس مادرش به او کمک کرد. روزی از روزها، کریستی تکهای گچ را با پای چپش (که تنها عضو متحرک میان چهار دست و پایش بود) گرفت و چیزی رسم کرد. و از اینجا زندگی جدید او آغاز شد. کریستی بسیار تلاش کرد و نقاش و شاعری شد و کتابی به نام «پای چپ من» تألیف کرد؛ آن کتاب بعدها به فیلمی تبدیل شد که جایزه اسکار گرفت.
rshirvani32@gmail.com